تابع عشق تو را ،‌دامنه اي پيدا نيست

 

يك به يك هست، ولي بهر دلم پوشا نيست

 

مي هراسم كه چو معكوس نمايم آن را

 

آشكارا شود آن رابطه كه ، پيدا نيست

 

راستي ،گر به تو بسيار شوم من نزديك

 

عشق پاكم ، به كجا ميل نمايد ،‌جانيست

 

گرتوخواهي كه درآغوش تو من جاگيرم

 

تابع فردخودت ، زوج نما، پروا نيست

 

منحني دلت ، از رأس شكسته است ، چه باك

 

كه مماس دل من هست ، ولي آنجا نيست

 

رفع ابهام نمودم ، زخم لبهايت

 

پس سخن ساده بگو ، وقت غم وحاشا نيست

 

هرچه من ،‌ روي نمودار رخت گرديدم

 

باز، يك نقطه بحراني آن ، پيدا نيست

 

من بيچاره ، اسير خم گيسوي توام

 

 اين چنين تابع بي چون وچرا ، هرجا نيست